20 درصد

درخواست حذف این مطلب

کارگرا رسیدن به شستن حیاط... تو این بارون! به اصرار خودشون!!! تازه این پیش خونه ت ی بود! یکبارم نزدیک عید میان باز

هوا گرفته و تاریکه و از نظر من دوسداشتنی!

بیشتر از هشت ساعته تو این اتاق محبوسم. دوتا چایی خوردم با یه بسته بیسکوئیت.

بابا دیروز وقتی سرکار بودم خیلی یهویی رفت تهران یت و هنوز برنگشته. منم شبکارمو احتمالا تا فردا اینموقع تازه بشه ببینمش

امروز که بیکار بودم هیچ هیچ کجا هوس نکرد بهم پیامی بده! بعد زمانایی که بیمارستانموغروب میام میامارو چک میکنم ده ها نفر پیام دادن:|

منِ ...

شونزده نفر؟؟؟؟؟

جدا شانزده نفرید که پای ثابت خودندن اینجایید هنوز؟؟؟

با اینکه نمینویسم

اگرم بنویسم چیز خاصی نمینویسم اگرم چیز خاصی بنویسم چیز جذ نمینویسم! یا چیزی که چیزی ازش یادبگیریذ

چطوره که این تعداد خواننده دارم...

در حال حاضر واقعا تک تکتون شاید جزو انی هستید که دلم میخواست کنارم بودن. باهاتون حرف میزدم میشناختمتون. البته تعدادی رو میشناسم ولی همونارو هم درک نمیکنم چرا منو میخونن. 

دوسدارم روتون سرمایه گذاری کنم

یک شبکه ارتباطی عمیق تشکیل بدیم، نه با حرف و سخن... با انرژی ای که بهتون بدم و پسش بگیرم. چطوره که دلفینا میتونن! ما نتونیم؟