جهان های محالن موازی

درخواست حذف این مطلب

هرکی یه گوشی گرفته دستش یه گوشه نشسته

یکیشونم خودم

موندم چه فرقی میکرد اگر الان تو شهرای دیگه ای بودیم

کشورای دیگه ای

دورهادورتر از هم

لابد اگر اینجور بود دلم برای میم تنگ میشد و میگفتم کاش پیشم بود تا بغلش کنم

یا کاش نون داشتم تا برام پرحرفی کنهِ

یا کاش الف اینجا بود تا هی بگه بریم بیرون

یا کاش میتونستم واو رو حین انجام کاراش تماشا کنم

هرچهارتای این آرزوها در بعد دیگه ای از زمان محالن...

و من حالا با چهارتا آرزوی برآورده شده در این بعد زمان میتونم خوشبخت ترین آدم دنیا باشم

فقط انگار کافیه چشمامو ببندم و تصورکنم...