همرنگ شکفتن

درخواست حذف این مطلب

مدتهای زیادی منتظر بودم یک اتفاقاتی بیوفته تا دوباره برگرذم به وبلاگ نوشتن

برگشتن به جمع دوستام

فعال شدن تو دو سه تا گروه تلگرامی ای که عضوشون بودم

به لبخند زدن! به زندگی

ولی دیذم نه... اینجوری نمیشه

اگر بخوام منتظر چیزی باشم برای از سر گرفتن اینا... اون چیز انگار لج میکنه و اتفاق نمیوفته:)

پس برگشته بودم... وبمو مینوشتم...به گروه ها رفتم...لبخند زدم... با دوستام بیرون رفتم...

آیا تغییری ایجاد شد؟

خیر! 

شاید یه عدتون هر روز همچنان اینجارو چک کنید و منتظر باشید بگم اونیکه منتظرش بودم شد!!!! مرسی از دعاهاتون... مرسی از انرژیهاتون...

ولی من فکرمیکنم تا وقتی که این انتظار هم باشه، اون اتفاق نمیوفته. دیگه منتظر خبری نباشید.

من به زندگی ای برگشتم که به این شکل دوستش ندارم. اما تو این مدت هم کم معجزه ندیدم...

بله واقعا دیدم

اما درست وقتی که دیگه منتظرش نبودم

خیلی سخته.... وحشتناک سخته که منتظر نباشی و فراموش کنی که منتظری... اما اگر واقعا دوسم دارید و واقعا براتون مهم هستم. شماهم دیگه منتظر این نباشید که چوپیا بیادو با جیغ و داد قدیمش با ذوق و شوروشوق قدیمش براتون بگه که اون اتفاقی که ماه ها براش اشک ریخت و طلب دعاکردو به هر دری زد که بشه.... شد!

بازی خدا اینجوری نیست!

چون موجود عجیبیه... از پیش بینی کننده ها خوشش نمیاد... از تعیین کننده های وقت! خوشش نمیاد... دلش میخواد خودش به روش خودش به شکلی که حتی تو تصورتم نمیگنجه غافلگیرت کنه... پس اگر بخواهی همه جیزو به میل خودت بچینی و تصور کنی، اون اتفاق نمیوفته.

من ش ت هولناکی در زندگیم خوردم

خودم خودم رو پسر نوحی تصور میکنم که اشتباه کردو بی هیچ بخششی در سیل غرق شد... اما در گوشم مدام میکنن که چنین نیست و مدام دستهایی به سمتم میان تا از آب بیرونم بکشن... ولی من به قدری در بهت و حیرتم که هنوز نتونستم دستی رو بگیرم...

میشه اگر خواننده دائمی من هستید حتما این پست رو لایک کنید تا بدونم دقیقا اینجا چند نفر هنوز برای من موندن؟

ممنونم